رضا قلى خان ( هدايت )

114

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )

چون قلعه را از سنك سياه ساخته‌اند اتراك قرا آمد خوانند و دار الملك ديار مكر است آمرع بضم ثالث و سكون راء بىنقطه و عين نقطه‌دار بمعنى نفع و فايده و ذخيره و مايه و بمعنى قدر و شان و قيمت و مقدار و معنى حصه و چيز اندك هم هست و بفتح ثالث هم درست است كسائى كفته ع از عمر نماند است بر من مكر آمرغ اسدى كفته شعر كسى كو كوشيده نباشد نباز * ننداند دلش هيچ آمرغ ناز شمس فخرى كفته شعر سيل ستم و حادثه بيناد مرا كند * از مايهء امّيد نماند است جز آمرغ آمل بضمّ ثالث و سكون لام نام شهريست قديم از ولايت تبرستان در برهان آمده كه آمل نام شهر مازندرانست و در اين باب قدرى مساهله كرده بلى آمل از بلاد قديمهء مازندرانست تحقيق آنست كه مردى از اهل ديلمستان اشتاد نام با برادر خود بزداد بحوالى آمل كه هنوز بنياد نيافته بود ساكن شدند و براى خود عمارتى كردند و دوده آباد نمودند و نام خود بر هريك نهادند و در قريهء اشتاد رستاق دخترى بزاد در كمال جمال مهر فيروز نام از چاكران پادشاه آن عهد در هنكام سير مازندران بدان دختر رسيد كه بساختن كنّان مازندرى مشغول بود صفت حسن و جمال او را بپادشاه عهد عرضه داشت و پادشاه او را بخواست و به پسنديد چون نام او آمله بود آنجا قصرى بنام او ساختند بآمل موسوم كرديد رفته‌رفته شهرى آباد شد و هنوز باقيست و از آنجا فضلا و عرفا برخواستند ظهير فاريابى كفته شعر هميشه با تجارت ز مرو شهجان كس * بسوى آمل و سارى نياورد نارنك كويند در آمل موضعى است كه شراب آن خوب شود محقق نشده كه در اين آمل است يا محل ديكر است شعر سراج الدين آملى دلالت بر اين معنى كند كه كفته شعر مى در املى اى جان بيار تا بخوريم * كه سوى آب در آمل ز خاك تشنه‌تريم آمله بضّم ثالث و فتح رابع نام دوائيست كثير النّفع و معرّب آن آملج است آمنه بفتح ثالث و نون توده و خرمن هيزم شكافته و پشته و پشتواره هيزم بسته را كويند و نام مادر حضرت رسالت پناه صلى اللّه عليه و آله عربيست و پشتواره پشت باره است آمو بضم ثالث و سكون واو نام قريهء بوده بر كنار رود جيحون و آن را آمون نيز مىكفته‌اند لهذا جيحون را منسوب بآمو نموده آمون و آمو كويند آن را آمويه نيز خوانده‌اند حكيم قطران كفته شعر جسم من چون چشمهء آموى شد از هجر او * تن به خون در چون ميان چشمهء آموى موى حكيم رودكى بخارائى در تحريك و ترعيب امير نصر سامانى از توقف هرات بمراجعت بخارا كفته شعر آب جيحون با همه پهناورى * خنك ما را تا ميان آيد همى ريك آموى و درشتيهاى آن * زير پايم پرنيان آيد همى و ديكران كفته‌اند شعر آن رود كه خوش تر است ز امون * بىشبهه كه هست رود سبحون پيداست كه رود آمون جيحون است و منبع آن رود از كوه بلورداغست كه در مشرقى بدخشان واقع شده و آن كوهى است بلند و جيحون از نزديكى طرف شمالى شهر بلخ كذشته بدرياچه ازل داخل مىشود و سابقا به بحر خزر مىريخت در زمان غلبهء مغل بر خوارزم شاه مجراى آن را مغل بركردانيده به بحيرهء ارال روانه كردند و طول آن رود نهصد ميل است و آب آن نجو شكوارى معروف و جيحون را به آن وسعت و عرض و طول بآمو نسبت دادن چنانست كه بحر خزر را بآبسكون كه نام جزيرهء بوده منسوب ارندرود سيحون نيز از همان بلور داغ برميخيزد و از پهلوى شهر انزار مىكذرد پس از ممر تخمينا پانصد و پنجاه ميل بدرياچه ارال مىريزد و ارال در تركى بمعنى عقاب است چون در حوالى آن رود عقاب كه ارال خوانند وفور دارد آن بحيره را بارال منسوب كرده‌اند چنان كه جيحون را با موى و بحر خزر را بآبسكون منسوب كرده‌اند و آهوى آمو كنايه از معشوق ترك كنايه از منسوب بآموى است چنان كه حكيم قطران تبريزى كفته شعر مرا هجران آن آهوى آمو * همى دارد چو بچه مرده آهو به درد اندر دوان زينجا بدانجا * برنج اندر روان زين سو بدان سو اموتيا بكسر فوقانى و تحتانى بالف كشيده بلغت ژند و پاژند كنيزك پرستار و خدمتكار باشد آمود به وزن آلود يعنى بر آميخت و برآراست و ساخت و كرد نظامى در صفت شيرين كفته شعر سرآغوشى براموده بكوهر * كه بسم ؟ ؟ ؟ پنسيان افكنده بر سر و آمودن مصدر آنست و بعضى